از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت هشتم :
نزدیک صبح با صدای اذان و مناجات سحری که از بلندگوی مسجد پخش میشد از خواب بیدار شده و یک ساعت بعد دوباره خوابش برده بود. تختش را همانطور نامرتب رها کرد. دو تماس بیپاسخ از ترانه، وادارش کرد خودش با او تماس بگیرد و بخواهد برای امروز مرخصی ساعتی رد کند. روزهای آخری بود که به کارخا با احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

لطفا صبر کنید...

پرنیا
3دیوانه 😅😅ادبم رعایت میکنه مثلا